پرنده

پرهای نازک پرنده را بستند

تا دور دست ها

پرواز را نشانه گرفت

آن که بال هایش را شکست

تا شاید

با بال های شکسته

زخمی را که بر دل داشت

فراموش کند

زخمی که می سوزاند

می فریبد

می میراند

تا دور دست ها به اعماق جان می نشیند

هیهات!

 

پرنده رفت

با بال های زخمی

شکست و افتاد

در میان برکه ای که خشکید

پرنده افتاد

سقوط را نشانه گرفت

سقوط را هم نشانه گرفت

و سقوط را زایید

و پرنده افتاد

 

هیچ کس گریه نکرد

هیچ کس نخندید

هیچ برگی، هیچ نسیمی، هیچ جریانی

نه رفت و نه آمد

پرنده رفت

و افتاد

هیچ کس با هیچ کس نیامیخت

هیچ کس به هیچ کس سلامی  نیاموخت

پرنده افتاد

آزادی افتاد

بال های گشوده بسته شد

پرنده افتاد

هیچ پیامی به ندایی نپیوست

پرنده رفت

پرنده مرد

هیچ نشد

پرنده را هیچ کس دیگر ندید

اما هیچ کس از پرنده نپرسید ...

سال هاست پرنده افتاده است

سال هاست که گل ها پژمرده اند

سال هاست که قناری ها قفس را

ترجیح داده اند!

سال هاست ...

هیچ نشد

هیچ نخواهد شد!

نبض پرنده را فراموش کن!

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
بهرام

سلام دوست عزیز از حضورت ممنون و شعرت هم بسیار زیبا بود خودت گفتی یا مال کسی دیگر است بهر حال تشکر میکنم موفق باشی بهرام [گل][گل][گل]

بهرام

سلام از حضورت ممنون و از اینکه شعر از خودت است بسیار شاد شدم موفق باشید بهرام

سمیه

چه شعر قشنگی عالی بود[گل]