باغ خاطرات نارنجی

به باغ خاطرات قدم می نهی

هنوز هم هوا سرد است

و دست های زحمت

به سوی نارنج های پرمایه

می روند و می آیند!

چقدر تا آمدن پاییز هوا تلخ است

و خورشید

بی اندازه با زمین همساز می شود

و نارنج می رسد

و دست های نارنجی

از عطر خوش چیدن های پیاپی

مست تر می شوند!

بگذار تا دوباره کاسه های آبی را

از ترشح شبنم های پاییزی

سیراب کنیم

و در رگ برگ های انتظار در زردی

به پیوندهایی که به افق ها زدیم  سلام کنیم!

هنوز هم هوا سرد است

اینجا در شهر

کبوتران شهر نشین از بام های سیمانی می پرند

و سیم های ارتباطات ما

طناب بند بازی مرگ گنجشکان بی قرار می شود!

هنوز هم هوا سرد است

و پاییز وقتی قدم های تازه ای بر می دارد

پشت پنجره ی خاکستری خاطرات هر شب تو

مردی دستی نارنجی دارد!

آن مرد در هیاهوی باغ

در نفس های شب های پرستاره مهتابی

در میان برکه های قورباغه نشین

در میان شالیزارهای خفته در عطر برنج

بر پشت اسب دانایی سال های دراز

هنوز هم زنده است ...

چون من و تو زنده ایم

و

هنوز هم پاییز دستش بوی نارنج می دهد!

/ 4 نظر / 9 بازدید
مجید

باسلام از اظهار لطف شما به پایگاه اسرار دانایان سپاسگزارم در ضمن پایگاه شما هم بسیارتاثیر گذار وعالی تدوین شده برای شما آرزوی موفقیت وخوشبختی را از در گاه خدای مهربان مسئلت مینمایم .ضمنا اسرار دانایان با هدف آگاهی رسانی وهشدار به جامعه نسبت به نکاتی که از آن غافل شده اند راه اندازی شده وقصد تبلیغ هم ندارد لذا در صورت صلاحدید جهت هر چه فراگیرتر شدن این اطلاعات در جامعه به دوستانتان توصیه فرمائید تا از این وبلاگ دیدن نمایند وامیدوارم که شما هم در این هدف ارزشمند شریک بوده باشید.

ایمان

خیلی زیبا بود، خیلی با معنا بود. خیلی حس خوبی داشتک از خوندن این شعر ممنونم دوست من

عمادالدین

دلم می‌خواهد تنها برای يك لحظه هوايی باشم كه در تو جريان دارد؛ همان‌‌قدر پنهان، همان‌قدر گريزناپذير که نوشتی: و سیم های ارتباطات ما طناب بند بازی مرگ گنجشکان بی قرار می شود! دلپذیر نوشتی

سعید

چی شد یاد پاییز کردی؟ هر چند به نظر این روزها همه جا پاییزیست.