وقتی دلمان می گیرد

دلت می گیرد وقتی گنجشک ها

سایه ی توت باغ را فراموش می کنند

وقتی چمن زار دیگر با خورشید

هم آغوش نم شود

دلت می گیرد وقتی پنجره ی آن خانه

همیشه تاریک و تار است

و ماهی ها در حوض بازی نمی کنند

دلت می گیرد می دانم

وقتی

از نوشته های من خبر نمی گیری

وقتی

از نارون همسایه تابی نمی آویزی

دلت می گیرد گاهی

می دانم ...

دلم می گیرد وقتی کاغذهایت را سفید به باد داده ای

وقتی در دستانت به جای قلم

هیچ نشانده ای ...

دلم می گیرد گاهی

آری

دل است آخر

هوای راه های دراز می کند

حتی بهانه ای آغاز می کند

دلش سفر های دور می خواهد

دلش مرکبی از نور می خواهد !

زیر باران ها !

تا دور دست ها

سفر، سفر ، سفر

تا بی نهایت ها

تا عمق جاری شدن

ذرات لرزان وجودش

تا انتهای فصل های هفت رنگ

رنگ، رنگ، رنگ ...

برگ،برگ، برگ ...

 

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
Elmira

با سلام. انجمن هاي ازاد خانه 3 فعاليت خود را اغاز كرد واقدام به جذب مدير فعال براي بخش هاي انجمن هاي خود ميكند با عضويت در سايت و شروع فعاليت خود ميتوانيد مديريت يكي از بخش هاي انجمن رو به عهده بگيريد همچنين ميتوانيد مطالب وبلاگ خود را در انجمن ارسال كنيد و وبلاگ خود را تبليغ كنيد و با دارا بودن چت رم اختصاصي براي اعضا منتظر حضور گرمتان هستيم

عمادالدین

وقتی از دار دنيا دلت می‌گیرد وقتی در جيبت هيچ نمانده است مگر دو سكه خُرد با يكی‌ش، قرص نانی بخر با آن‌يكی ديگر، يك شاخه سوسن...

سمیه

سلام وبلاگ خوبی دارید, با افتخار لینکتون کردم[گل]

شقایق

خیلی قشنگه...من نوشته های ادبی رو دوست دارم مخصوصا شعر

شقایق

خیلی قشنگه...من نوشته های ادبی رو دوست دارم مخصوصا شعر

سعید

این شعر هم قشنگ بود دلم می گیرد وقتی پروفایلت خالیست و تو ناشناسی ! نگی هنوز نیومده تعیین تکلیف می کنه ولی قلم رو به فارسی بنویس تا راحتتر خونده بشه . در ضمن لینکت کردم رفت ![چشمک]