پنجره

یکی دو ترانه می خوانم

باد یادهایم را با خود می برد

پرده ای تاب می خورد

پرنده ای آب

و خورشید با ابرها دلبرانه

مشغول است

و زمین

عشوه هایشان را می خرد

به قیمت باران!

عجیب تر این که

هر بار ساعتت را با ثانیه های من

هم کوک می کنی

 

ای کاش باور می کردی

که در حجم تنهایی هر کس

خدایی ندایی دارد!

ای کاش به جای تعریف کردن خدایت

به آسمان باور داشتی

و به پنجره ی یک اشاره ی تازه

که تا نور

پرده دران تشعشع می یابد!

من از میان عکس های به جا مانده ات

با ذرات شنا کرده ام

و در عمیق ترین اقیانوس یاد تو

غرق گشته ام

مُرده ام ، به همین سادگی!

باور کن ...

/ 2 نظر / 34 بازدید
محمد

بی تعارف قشنگ می نویسی...[گل] اگه مایل به تبادل لینک هستی ندایی بده