تاراج

به تاراج می برند قلبت را

که در کنج تاریکی ها

اشک هایت نیاز دیده شدن را

نبینند

و در پشت تارهای نازک گیسوانت

ماه

راز همنوایی ها را بشکافد

چقدر تا شادی فاصله هست خدایا!

چقدر تا بودن

تا خواستن

تا دیدن

چقدر تا یک حس ناب بی کینه

چقدر تا تقدیر خوشبختی

چقدر

فاصله هست !

و تو در زمزمه ی غوکی که در برکه

فارغ از یاد باغ خسته

آواز زندگی سر داده

دنبال رد پای احساس های سرکوب شده ای می گردی

که حتی

باغ هم از تکرارشان بیزار می شود!

حسی عجیب

از جنس کنجکاوی های ملتهب

در تو می پیچد

و به زاویه های تاریک قلب تو

رسوخ می کند

تا شاید

وقتی باغ در ناله های باد فراموش شد

دستی در دستانت جوانه ی امید بکارد

افسوس !

هنوز هم پشت شالیزارهای خفته

پرواز می کنی

هنوز هم

فکر می کنی شاید خورشید

از ذرات شادی بخش نور ایجاد می شود

هنوز هم فکر می کنی دیوار

یعنی یک روز

بعد از تو !

اما افسوس

از روزی که افسانه ی باغ را از یاد بردی

دنیا تو را از یاد برده است!

تو در کنج خلوتگاه تنهایی هایت

هزار بار مرده ای !

هزار بار !

/ 6 نظر / 6 بازدید
سعید

سلام پس ما همه مرده ایم که افسانه باغ را از یاد برده ایم!

محبوبه

اشک هایت نیاز دیده شدن را نبینند... چقدر این قسمت دوست داشتنی و عمیق بود...

سمیه

خیلی زیبا بود با "شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند..." اپم یه سر بزن

شهریار

آره .. میمونه

سمیرا

من و خداوند هر روز فراموش می کنیم. من لطفش را و او نافرمانی ام را. خالق من بهشتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ و دوزخی دارد به گمانم کوچک و بعید: و در پی سودایی است که ببخشد ما را... مطلب زیبایی نوشتید. با عنوان مطلبی به نام «کاریکاتور یک انگلیسی به نفع مسلمانان» منتظر شما هستم.

سعید

سلام خوبه که تو شعرت امیدی هست همین نزدیکی ها شاید پشت شالیزار.