باغ خوشبختی

در بلور چشمانش پرنده ای سر زد

آفتاب روحش را به جاری نهرها سپرده بود

میان کلمات و نسیمی که می وزید

شهر قربانگاه قدم های تنهایی می شد

زن گذشت

از کوچه ی همیشگی

عطر نان های تازه در فضا پیچید

جاری آب ها

چه رویایی !

زن به انتهای کوچه رسید

باغ خوشبختی

دروازه هایش بسته بودند ...

زن ناامیدانه بازگشت ...

/ 7 نظر / 12 بازدید
سمیه

بازم مثل همیشه عالی

ماه دیس

دروازه های باغ خوشبختی بسته اند !

فدایی سید علی

سلام خیلییییییییییییییییییییییییییییییی خوشمل نوشتی...[ماچ]

بهار

دوست عزيز قبل از هر چيز تبريك براي دكوراسيون جديد و زيبا و تركيب تصوير و اشعار نغزت

سعید

سلام این تصویری که گذاشتی بیشتر آدم رو می ترسونه تا اینکه نشونی از باغ خوشبختی داشته باشه![خنده] دیگه اینکه اگه لطف کنی و موقعی که آپ می کنی خبرم کنی خوشحال می شم. اصلا این روزا کجایی!؟