تباهی

پژمرده است در من گل های آشنایی

می میرد آفتابی ، سر می زند سیاهی!

رویای روزهایی می زایدم تباهی!

پرواز های قلبم، پر می کشد ز آهی

سرد است مشرق عشق

هیهات ... کو نگاری؟!

هیچ از افق ندیدم

در دست های خالی

گم گشته نی، قلمدان ...

یخ بسته شور و شادی

سرماست در دل من

مثل بهار دیوار

در قاب مرده تنها، در اوج بی پناهی!

این دست های خسته تنها بدون چاره

هرگز نبسته دل را بر سایه های پاره!

هر سایه ای که دیده ترسیده و رمیده

هر دست نامرادی، بشکسته روح شیشه!

... من از افق ندیدم راهی بسوی جاده

ختم است عاشقی ها

فریاد از همیشه !

 

/ 5 نظر / 9 بازدید
محبوبه

نمیدونم! هیچ وقت نفهمیدم باید به عشق خوش بین بود یا بدبین...

سعید شرقی

ختم است عاشقی ها فریاد از همیشه! دلنشین بود.ممنون.[لبخند]

من تباهی هستم

7 صبح هر روز از جا برخیزم میزنم مسواک برروی دندان بعد اینکار موهایم زنم شانه پس از اتمام این 7 و ربع است ببین پس من میخوانم درس هایی دلنشین در دفتر کشم نقاشی این چنین[گل] گر وقتی باشد من کتاب میخوانم یا من بر دیوار جای خالی دارم؟ دانم که جای خالی ای هست. من خودم هم ندانم زندگی کی میخواهد شروع بگردد؟ روز هایم هست تکراری...