انتظار

باور نمی کنی وقتی

سرت را بلند می کنی

و خورشید

پشت پرده های نازک صبحگاهی

پنجره یک دیدار را

نوازش می کند

و باد

از لای بازوان سخت صنوبر

راهی برای نفوذ به خلوتگاه تو می یابد

شرم می کنی

چون تو هنوز منتظر معجزه ای

این همه معجزه را می بینی

اما ...

افسوس !

/ 3 نظر / 9 بازدید
سعید شرقی

منظورت کدوم معجزه است؟ اینکه شانس دیدن یک صبح دیگه به آدم داده می شود؟

امیر

ممنون از نظرتان. برای تهیه ی کتاب "مجمع الجزایر گولاک " یا هر کتاب نایاب دیگری، به سایت " کارا کتاب " مراجعه کنید. با تشکر دوباره