حسرت خورشید

روزها می گذرند و من

در حسرت یک خواب ناب می میرم

در حسرت خورشیدی که بتابد و پنجره را

نورافشانی نماید

روزها می گذرند و من

با تک تک ستاره هایی که جایشان خالی است

پیوند می خورم

تا شاید با دیرینه ی مهتابی ام

با دیرینه ای که روزگاری از من بود

هم بالین شوم !

اما افسوس

ذهن سرد مرا

رودی از خاموشی با خود به دریا می برد

تا در موج حادثه ای که خرابم کرد

به ساحل آرزوهای گمشده ام

بازگردم !

پایم را در ماسه ها فرو می برم

زمزمه ی هستی در جانم

موج می زند

و بند بند وجودم را با خود

به آن سوی غروب دریا می برد

بر ساحل آرزوها نشسته ام

بر موج ها سوار

دستی مرا بسوی دریا می خواند

دستی که از جنس لطیف باران هاست

بگذار تا دوباره موج را پیدا کنم !

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه قطره بارون

ممنون كه سر زديد . وبلاگتون زيباست . باز هم به من سر بزنيد . لينكتون كردم .

عمادالدین

ناشر این کتاب مشهدی است.سپیده باوران. اما در کتابفروشی‌های معتبر قبل دسترسی است. بهرحال اگر در کتابفروشی خاصی تهیه نشد می‌توانی از مرکز پخش گسترش در تهران تهیه کنید. خوبی خرید از مرکز پخش کتاب اینست که کتاب‌های مشابه را هم می‌توان مقایسه کرد. موفق باشی http://www.chaponashr.ir/gustaresh-pakhesh

دو واحد خریت پیشرفته

زیبا بود و زاییده تفکر ! ممنون از لطف و محبتی که به حضرت شیخ داشتی . شاد باشی [گل]

ترنم حضور

سلامممنونو از نظر خوبتون وبلاگ شماهم زیباست . موفق باشید

سعید شرقی

سلام شعر زیباییست. همیشه دستی آدمی را به سوی دریا می کشد!بسوی ابدیت.بسوی آرامش!

محمد مهدی محمدی

من مدیر وبلاگ سرا پرده عشق هستم ممنون از بازدیدتون یک شعر هم خودم گفتم که داخل سایت می گذارم لطفا در مورد ان هم نظر بدهید.

زيباست رفيق..قايقي بايد ساخت...

سمیرا

سلام. عزاداری های شما قبول. در وبلاگ حقیر نیازمند یاری دوستان عزیز هستم اللهم الرزقنا شفاعه الحسین یوم الورود

farzane

زیبا بود ولی بهتر نبود به جای روزها میگذرند و من با تک تک ستاره ها..... شبها میگذرند باشه