شعری برای دردهای زنانه ام

آه ای زن ای  زن

باور کن که یک زنی

باور کن که هیچ گاه

هیچ خدایی برای تو نبوده است

و هیج رسولی لطافت تو را نخواسته است

آه ای زن باور کن

هنگامی را که از درد بر خود می پیچی

باور کن که درد همزاد هر لحظه ی توست

و نامردی قصه ی شبانه قرن های درازی است

که ارابه ی زشت تنهایی هایت را به دوش می کشد !

در کجای قصه نشسته ای ای زن؟

که گاه جاو گرت می خوانند و گاه افریطه

گاه مریضی و گاه افسانه

و هیچ کس برای دردهایت هیچ مرهمی ندارد

و هیچ ...

تو هیچی

همان هیچ بیهوده ای که چشم گویانی !

همان هیچ بیهوده ای که بی هیچ صدایی!

همان هیچ بیهوده ای که با غول های چراغ جادو می آمیزی

و فقط هر گاه غولت بخواهد

باید خود را به او بسپاری !

آه ای زن

زخم هایت چقدر چرکین است !

و سینه ات چقدر سنگین !

دیدگانت چقدر بی فروغ و اشک بارانند !

و بی کسی در تو تا کجا رسوخ کرده است !

 

چقدر خانه ات خراب آباد است!

چقدر تنهایی ای زن !

 

و با کوله بار تنهایی هایت

احساس به دوش

در خیابان های غربتی از معصومیت 

هر روز پرسه می زنی !

و دیدگان مشتاقت را به تاراج شیاطین ناخفته می سپاری 

چرا؟

دنیا رمال خانه ی قصاب های شب گرد است

تو بره  ای

که گوشتت را زنده زنده می خورند

و پوستت را به دار می کشند

تا درس عبرتی برای سایر برگان آغل باشی !

آه ای زن بینوای وا مانده

در حسرت کدام گشایشی

وقتی حتی خداوند خودش را از جنس نر آفریده است

منتظر کدام معجزه ای

وقتی هیچ پیامبری برای گیسوان تاریک تو

هیچ آیه ای نخوانده است؟

به کدام ستاره دل می بندی

وقتی آسمان  حتی هیچ ستاره ای از برای تو

نزاییده است!

آه ای زن

از چه رو پریشانی ؟!

در دنیای تو چیزی جز سکوت نباید باشد

و  اطاعت 

در صدای تو جز ترس  نباید باشد

و تمجید

در روزن خانه ی نا امیدی ات

هیچ ای زن!

هیچ

چه ، حرف های بزرگی می زنی ؟

به مغز کوچک خویش نگاه کرده ای ؟

که کوچک تر از مغز دیوان است !!!

چرا فراموش می کنی که دیوان بی آیینه بر تو استوار ترند ؟

همان ها که جهان را بر شاخ خود استوار می دانند

آی زن از چه رو پریشانی ؟

دنیا تغییر می کند ، سکوت کن

ما می آییم و می رویم ، سکوت کن

ما بر زمین سخت می زنیم ، تو سکوت کن

ما زخم هایت را نمک دود می کنیم

تو سکوت کن

ما دار می زنیم ، سنگ می زنیم

تو سکوت کنیم !

آی زن سکوت کن ، سکوت کن

سکوت

/ 5 نظر / 5 بازدید
پسر باران

کشتی نساز ای نوح , باران نخواهد آمد , بر شوره زار دل ها باران نخواهد آمد, شاید به شعر تلخم خرده بگیری اما, جای که سفره خالیست ایمان نخواهد امد, رفتی کلاس اول این جمله رو عوض کن, آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد...........

ایمان

خیلی ناامیدانه بود. فکر نمیکنم اینجور باشه نگاه به زن.

شهریار

این متن یکم زیادی خوب بود ولی تکرار نشد.. شاید واسه همین خوب بود

آدم

به دیدنم اگر می آیی نرم آهسته نیا چیزی از چینی تنهای من نمانده برای ترک خوردن

farzane

همه زندگيم " درد" است؛ درد... نمي دانم عظمت اين كلمه را درك مي كني يا نه؟ وقتي مي گويم درد، تو به دردي فكر نكن كه جسم انسان ممكن است از يك بيماري شديد بكشد... نه؛ روحم درد مي كند...