با آینه

چند ساعت

چند روز

چند هفته

در برابر آیینه می مانی؟

گیسوانت را روی شانه می افشانی

و در عمق خطوط تازه ای که در کنار چشمانت

غم سالیان دراز را می نمایاند

گم می شوی انگار

در پیچ جاده ای که به هیچ می رساند

و در خیال

دستی تو را تا انتهای نوازش های سادگی می کشاند

پیوند می زنی

هر دانه اشکی را که لرزان

بر گونه های به گل انداخته تردیدهایت

آرام می بارد!

چند ساعت ، چند روز نمی دانم

ضربان قلبت را انگار

در پشت چشم های به انتظار مانده

جا می گذاری

و در کارزار نبردهای بی برنده

چقدر به باختن فکر می کنی!

و پرسشی که آزارت می دهد

در عمق خیال آینه به خواب می رود تا فردا

تا بیایی

و دوباره به او که در آیینه جامانده است بگویی 

 سلام !

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
سعید

سلام قشنگ بود . چرا باید تو آینه جا بمونی ؟ امیدوارم یه روز بیای و ببینی او را کسی از آینه با خود به سمت زیباییها برده است.

بهار

دوست گرامی تمثیل جالبی است ... از آینه زندگی که برابر چشمان ما گذر عمر را به تصویر می کشد بی آنکه بدانیم و یا بخواهیم باورش کنیم

سمیه

زنم، آزادم هنوز نفس میکشم، غریبه نیستم، نفس هایم را خفه نکنید، بر سرم حجاب مالکیت نکشید، عروسک نیستم... طاقچه ای هم نیست که بر سر آن بنشینم که نگاهم کنید...

سمیه

مرسی که سر زدی ولی با همه این اوصاف من واقعا دوست ندارم مرد باشم