می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

شقایق
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر ،ادب ،احساسات

شقایق چشم هایت را به من بسپار

قلبت را کجا می بری ؟

شقایق

غم هایت را به من بسپار

روحت را کجا می بری؟

شقایق

هر چه را به هر کس که بسپاری

باز چیزی هست که می ماند

باز هم چیزی هست که باید به کسی  بدهی

باز هم چیزی هست که به کسی نداده ای

و نمی دانی که تا کی

روزها را بشماری

یا شب ها را !

شقایق هر چه از تو می گیرند

می گیرند

 

هر چه بر تو می گریند

می گریند !

اما هیچ گاه ، هیچ کس

 در هیچ کجا و از هیچ کجا 

دردهایت را از تو نمی ستاند شقایق

خونسرد باش

آنها لطافت گلبرگ های تو را نمی فهمند

آنها به سرخی ات ایمان ندارند

آنها نمی دانند تو امروز هستی و فردا ...

اصلا بیا

شقایق بیا

دردهایت را به من بسپار !

سینه ام هر چند ناچیز 

اما شاید نیمی از دردهای کهنه ی تو را ...

شقایق

هیچ نمی گویم ! هیچ

 تا فردا