می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

وقتی دلمان می گیرد
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر ،سفر

دلت می گیرد وقتی گنجشک ها

سایه ی توت باغ را فراموش می کنند

وقتی چمن زار دیگر با خورشید

هم آغوش نم شود

دلت می گیرد وقتی پنجره ی آن خانه

همیشه تاریک و تار است

و ماهی ها در حوض بازی نمی کنند

دلت می گیرد می دانم

وقتی

از نوشته های من خبر نمی گیری

وقتی

از نارون همسایه تابی نمی آویزی

دلت می گیرد گاهی

می دانم ...

دلم می گیرد وقتی کاغذهایت را سفید به باد داده ای

وقتی در دستانت به جای قلم

هیچ نشانده ای ...

دلم می گیرد گاهی

آری

دل است آخر

هوای راه های دراز می کند

حتی بهانه ای آغاز می کند

دلش سفر های دور می خواهد

دلش مرکبی از نور می خواهد !

زیر باران ها !

تا دور دست ها

سفر، سفر ، سفر

تا بی نهایت ها

تا عمق جاری شدن

ذرات لرزان وجودش

تا انتهای فصل های هفت رنگ

رنگ، رنگ، رنگ ...

برگ،برگ، برگ ...