می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

پنجره
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: شعر

یکی دو ترانه می خوانم

باد یادهایم را با خود می برد

پرده ای تاب می خورد

پرنده ای آب

و خورشید با ابرها دلبرانه

مشغول است

و زمین

عشوه هایشان را می خرد

به قیمت باران!

عجیب تر این که

هر بار ساعتت را با ثانیه های من

هم کوک می کنی

 

ای کاش باور می کردی

که در حجم تنهایی هر کس

خدایی ندایی دارد!

ای کاش به جای تعریف کردن خدایت

به آسمان باور داشتی

و به پنجره ی یک اشاره ی تازه

که تا نور

پرده دران تشعشع می یابد!

من از میان عکس های به جا مانده ات

با ذرات شنا کرده ام

و در عمیق ترین اقیانوس یاد تو

غرق گشته ام

مُرده ام ، به همین سادگی!

باور کن ...