می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

بگذر ...
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر ،احساسات

 

 

با خودت چقدر کلنجار می روی؟

بگذر ...

دنیای تنگ سنگی را

به طراوت جوانه های بهاری ببخش

و ترجیح بده

به آوای مرغک بی گناه دل بسپاری

تا به دروغ های رنگارنگ توخالی!

احیا کن در خود

بیداری را

و سهم خوشبختی ای که از آنِ توست

بی هیچ کم و کاست

همرنگ شو همساز شو

هشیار شو

و پناه ببر

به خورشیدی که روشنایی بخش خاطره هاست

بگذر ...

حیات

رمز جاودانگی لحظه هایی است

که ادراکشان

کامیابی است

و نفسشان

دردآلود خاطرات زودگذاری است

که لمس نمی شود در نفس های دنیایی

تنت را به آب بسپار

روشنایی مواج می شود

در اشک هایت

برخیز

جای جای نگاه تو

یک تصویر

خواهد نشست

و در میان ترنم انگشتان لرزانت

اشعه شادی

روی گونه های آزادی

خواهد تابید

و مروارید های دیدگانت

روی کاغذ

خواهد غلتید!

به شمع فکر کن

و به تابش

و به همه خوشایندهای دیرینه که

با پوست شب بازی می کنند

نوازش می کنند

و خودت را با خاک گلدان های بی ادعا

راضی کن!

صبور باش

همیشه تردید در لحظه ها جان می دهد

و زمان

حلال مشکلاتی است

که روحت را در بند می کند

و خراش می دهد

بگذر ...

بنشین

بیا فال حافظ بگیریم!