می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

پندار!
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

پندار که پندارهایم را به تو بگویم

کدام روزنه را نشانم خواهی داد؟

پشت صدها فرسنگ راه نرفته

جاده ای است که هزار بار طی شده

نفهمیدی اما

آن راه دراز را که می رفت

پیوندت بزند به هستی یک سنگ!

حس سرد و نمناک بودن

دمیدن

شکفتن!

پندار که رازهایم را به تو بگویم

کدام چشم پشت سرت خواهد گریست؟

کدام دست لمس خواهد کرد

طراوتی را که از دست داده ای؟

پندار ...

هیچ نپندار نازنین

کسی به پندارهای ما نخواهد اندیشید !!!

بگو خیال از اینجا برود

بگو تردید برخیزد

بگو تمام پنجره های بسته را

بسوی خاطرات خاکستری باز بگذراند

بگو وقتی مسافر آمد

غروب باشد و ماه باشد و 

ستاره

بگو کمی از عطر خوش انتظار بپاشند

بگو رویا از تاب پایین بپرد

بگو عشق بی تابی کند

بگو همه درهای بسته را بگشایند

بگو به اطلسی باغچه سر بزنند

بگو به خلوت کبوتر زخمی کمی گیاه ببرند!

بگو برای بادبادک شوق نسیم حواله کنند

بگو برای سنگفرش غریب به عابران ساده پیام ببرند

بگو برای رفته ها

نیامده ها

برای خسته ها

دلشکسته ها

بگو برای عالم و آدم

سلام برسانند

سلام!

پندار که من همه پندارهایم را

به گوش خواب تو خواندم...

کدام عابر، کدام جاده، کدام شهر؟

بخواب !

که شهر در خواب است!