می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

حسرت خورشید
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

روزها می گذرند و من

در حسرت یک خواب ناب می میرم

در حسرت خورشیدی که بتابد و پنجره را

نورافشانی نماید

روزها می گذرند و من

با تک تک ستاره هایی که جایشان خالی است

پیوند می خورم

تا شاید با دیرینه ی مهتابی ام

با دیرینه ای که روزگاری از من بود

هم بالین شوم !

اما افسوس

ذهن سرد مرا

رودی از خاموشی با خود به دریا می برد

تا در موج حادثه ای که خرابم کرد

به ساحل آرزوهای گمشده ام

بازگردم !

پایم را در ماسه ها فرو می برم

زمزمه ی هستی در جانم

موج می زند

و بند بند وجودم را با خود

به آن سوی غروب دریا می برد

بر ساحل آرزوها نشسته ام

بر موج ها سوار

دستی مرا بسوی دریا می خواند

دستی که از جنس لطیف باران هاست

بگذار تا دوباره موج را پیدا کنم !