می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

تباهی
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

پژمرده است در من گل های آشنایی

می میرد آفتابی ، سر می زند سیاهی!

رویای روزهایی می زایدم تباهی!

پرواز های قلبم، پر می کشد ز آهی

سرد است مشرق عشق

هیهات ... کو نگاری؟!

هیچ از افق ندیدم

در دست های خالی

گم گشته نی، قلمدان ...

یخ بسته شور و شادی

سرماست در دل من

مثل بهار دیوار

در قاب مرده تنها، در اوج بی پناهی!

این دست های خسته تنها بدون چاره

هرگز نبسته دل را بر سایه های پاره!

هر سایه ای که دیده ترسیده و رمیده

هر دست نامرادی، بشکسته روح شیشه!

... من از افق ندیدم راهی بسوی جاده

ختم است عاشقی ها

فریاد از همیشه !