می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

افسوس
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

در چهار دیواری غم

عشق را سلاخی کرده ام

و کوله بارش را

به دوش آرزوهای بی انتها نهاده ام

ثانیه های دیوار عریضند

انگار در پشت حجم یک نگاه

تبسمی خشک می شود که

با تردید های من

بیمارتر می شود

انگار حجم یک قفس

برای تو

آواز یک قناری پیر مرده ای است

که با دیدن غروب

فریاد می کشد

و تو را به دنیای پرده های قدیم می برد

تا در حسرت فردایی که امید نمی زاید

به مرگ خاطره ها لبخند بزنی

و از ستاره های آسمان دلت

به یکباره دل بکنی

...

افسوس، عشق در چند قدمی است

اما

فریادرس تو

از آه های مبهم چشم های نمناکت

بیزار شده است

و نمی داند

ره از کجاست

چشم های تو از کیست

نگاهت بهانه دیدار چه کس را می گیرد؟!

افسوس

که حتی برای برخاستن

چشمت به دنبال عصای دیگری است!

تو را چه می شود؟!