می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

پنجره
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

چقدر حال پنجره خراب است

وقتی که هم این سو باران می بارد

هم آن سو ...

سکوت راز دار همه ی غم هایی است

که تا عمق استخوان هایت

ریشه دوانده و مرگ

حسرتی است که پنهانش می کنی

گویا در رگ های تو هیچ اثری از امید نبوده

گویا تو هم در خاک گلدان

اثری از رویش نمی بینی

اما پشت آن پنجره کوچک تنهایی

یک گل زنده است

و علی رغم همه ادعاهایش

به زندگی دل بسته است

ای کاش تو هم آن گل بودی ...

چقدر بپرسم

خدایا پس تو کجایی ؟!