می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

باغ خوشبختی
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

در بلور چشمانش پرنده ای سر زد

آفتاب روحش را به جاری نهرها سپرده بود

میان کلمات و نسیمی که می وزید

شهر قربانگاه قدم های تنهایی می شد

زن گذشت

از کوچه ی همیشگی

عطر نان های تازه در فضا پیچید

جاری آب ها

چه رویایی !

زن به انتهای کوچه رسید

باغ خوشبختی

دروازه هایش بسته بودند ...

زن ناامیدانه بازگشت ...