می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

تاراج
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

به تاراج می برند قلبت را

که در کنج تاریکی ها

اشک هایت نیاز دیده شدن را

نبینند

و در پشت تارهای نازک گیسوانت

ماه

راز همنوایی ها را بشکافد

چقدر تا شادی فاصله هست خدایا!

چقدر تا بودن

تا خواستن

تا دیدن

چقدر تا یک حس ناب بی کینه

چقدر تا تقدیر خوشبختی

چقدر

فاصله هست !

و تو در زمزمه ی غوکی که در برکه

فارغ از یاد باغ خسته

آواز زندگی سر داده

دنبال رد پای احساس های سرکوب شده ای می گردی

که حتی

باغ هم از تکرارشان بیزار می شود!

حسی عجیب

از جنس کنجکاوی های ملتهب

در تو می پیچد

و به زاویه های تاریک قلب تو

رسوخ می کند

تا شاید

وقتی باغ در ناله های باد فراموش شد

دستی در دستانت جوانه ی امید بکارد

افسوس !

هنوز هم پشت شالیزارهای خفته

پرواز می کنی

هنوز هم

فکر می کنی شاید خورشید

از ذرات شادی بخش نور ایجاد می شود

هنوز هم فکر می کنی دیوار

یعنی یک روز

بعد از تو !

اما افسوس

از روزی که افسانه ی باغ را از یاد بردی

دنیا تو را از یاد برده است!

تو در کنج خلوتگاه تنهایی هایت

هزار بار مرده ای !

هزار بار !