می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

باغ خاطرات نارنجی
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

به باغ خاطرات قدم می نهی

هنوز هم هوا سرد است

و دست های زحمت

به سوی نارنج های پرمایه

می روند و می آیند!

چقدر تا آمدن پاییز هوا تلخ است

و خورشید

بی اندازه با زمین همساز می شود

و نارنج می رسد

و دست های نارنجی

از عطر خوش چیدن های پیاپی

مست تر می شوند!

بگذار تا دوباره کاسه های آبی را

از ترشح شبنم های پاییزی

سیراب کنیم

و در رگ برگ های انتظار در زردی

به پیوندهایی که به افق ها زدیم  سلام کنیم!

هنوز هم هوا سرد است

اینجا در شهر

کبوتران شهر نشین از بام های سیمانی می پرند

و سیم های ارتباطات ما

طناب بند بازی مرگ گنجشکان بی قرار می شود!

هنوز هم هوا سرد است

و پاییز وقتی قدم های تازه ای بر می دارد

پشت پنجره ی خاکستری خاطرات هر شب تو

مردی دستی نارنجی دارد!

آن مرد در هیاهوی باغ

در نفس های شب های پرستاره مهتابی

در میان برکه های قورباغه نشین

در میان شالیزارهای خفته در عطر برنج

بر پشت اسب دانایی سال های دراز

هنوز هم زنده است ...

چون من و تو زنده ایم

و

هنوز هم پاییز دستش بوی نارنج می دهد!