می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

با آینه
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

چند ساعت

چند روز

چند هفته

در برابر آیینه می مانی؟

گیسوانت را روی شانه می افشانی

و در عمق خطوط تازه ای که در کنار چشمانت

غم سالیان دراز را می نمایاند

گم می شوی انگار

در پیچ جاده ای که به هیچ می رساند

و در خیال

دستی تو را تا انتهای نوازش های سادگی می کشاند

پیوند می زنی

هر دانه اشکی را که لرزان

بر گونه های به گل انداخته تردیدهایت

آرام می بارد!

چند ساعت ، چند روز نمی دانم

ضربان قلبت را انگار

در پشت چشم های به انتظار مانده

جا می گذاری

و در کارزار نبردهای بی برنده

چقدر به باختن فکر می کنی!

و پرسشی که آزارت می دهد

در عمق خیال آینه به خواب می رود تا فردا

تا بیایی

و دوباره به او که در آیینه جامانده است بگویی 

 سلام !