می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

امید را بیدار کن !
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

امید را بیدار کن

شاید از پشت پرده نازکی که بافته ای

تشعشع خورشید خواب تو بر زمین جاری گردد!

شاید از عمق نگاه تر تنهایی ات

آرزویی را که در سر داشته ای

نجات بخشی !

شاید از دیوارهایی که فرو می ریزند

سایه ی سبزی از تهی باشی

شاید از خاطراتی که ناخواناست

طعم خوش ذرات شادی را به یاد بیاوری

امید را شاید

در لا به لای حجم ترک اندود حسرت

شاید

بیدار کنی !

بگذار بگذریم

از هر سطر قصه ی ما آه می چکد

و از هر بند نوشته هایمان

جویباری از اشک های خون آلود

اینجا ترنم رویای تو را نمی بینند

و در پشت ناله های قناری

هیچ دستی دریچه قفس را به آزادی نمی گشاید!

و هیچ صدایی برای خواباندن کودکان

به لالایی آواز سر نمی دهد!

اینجا غریب آباد حرف های قشنگی است

که درازای عمرشان تا ظهر است و

بعد در خماری چرت های عصرانه

از یاد ما می روند!

امید را بیدار کن

هر چند می دانم

با کوله باری از تهی می آید

امید را بیدار کن!