می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

به تو می اندیشم !
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

وقتی غم ها به من هجوم می آورند

 به تو می اندیشم

وقتی به تو می اندیشم

دنیایم پر از شادی های نیلگون می شود...

شادی های آسمانی

که از جوهر قلم نی استاد می چکد

و در لا به لای یاس های کبود دیوار

فرو می ریزد

چشم ها را می بندم

تا دست هایم را بگشایم

تا دوباره نوازش آفتاب را بشناسم

تا دوباره بوی نان کنار جوی را

احساس کنم!

آن بید را یادت هست

و آن چای را!

و آن نانوایی همیشگی؟

چه دنیای عجیبی است

هنوز یادت هست؟

وقتی ساعت زنگ می زد

و خورشید بعد از پلک های متورمت

خانه را نورافشان می  کرد؟

آن دوچرخه بازی ها

آن چراغ های شکسته

آن خنده های کودکی در ایوان

وهندوانه ی سر میز !

و آلبالو ها !

و هسته های شکسته

و باغ

و رود

و ماهی ها ...

چه روزهای قشنگی

گذشت !

از آنها امروز تنها

یک تصویر در ذهن توست

تصویری که در خواب هایت

و در بیداری

حضور دارد

و با گوشه های تاریک دلت

تاب بازی می کند!

تا ارتفاع را

بی آن که بترسی

به یاد بیاوری

و از یاد نبری

که ارتفاع

یعنی بپر !

اما تو نمی پری

چنان به زمین خو کرده ای

که انگار گهواره امن توست

و به آن دل بسته ای

که حتی در طبقه سوم هم

احساس می کنی

از زمین دور شده ای!

 حالیا آدمکان

همه در جستجوی پروازند

و همه آن قدر به اوج می اندیشند

که زمین تنگ می شود برایشان

هر روز!

اما تو را بیمی نیست!

   « پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است »