می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

چگونه در بسترت آرام می گریی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر ،احساسات ،زن

چگونه در بسترت آرام می گریی

که گرگ ها در کمینند

رخ زیبای تو را هبچ دستی

به نوازش نمی نشیند

و هیچ روحی در تو بیدار نمی گردد

با کدام پنجره به باغ خو می کنی

از کدام نسیم شکوفه ها را به یاد می آوری؟

اینجا دنیای سخت وارونه ای است دخترک

دنیای دردهایی است که التیام ندارند

و خانه ی آرزوهایی که بی سقف مانده است!

از پس چه می دوی دخترک

از کدام آشیانه سراغ می گیری

حال آنکه کلاغ های زشت

در بستر کفتارها می خزند

و از آمیزششان

نکبت می زاید!

چگونه در بسترت آرام می گریی؟

حال آنکه آه های تو را هیچ آیینه ای

به بخار نمی نشیند!

و هیچ پرده ای آفتاب را به قهقرای قلب تو

مهیمان نمی کند!

چارچوب پنجره ات را از نوازش تهی می کنی

و پوست نازکت را از احساس

دخترک!

عمق زخم های تو تا استخوان است

چگونه در بسترت آرام می گریی ؟

که فرشتگان در آن سوی آسمان

از ناله های مبهم تو بیزاند!

و کواکب در رقصشان

هیچ از تو به یاد نمی آورند...

تو در پیچ و خم انتظار خورشیدی

هیچ نیست دخترک

خورشید هم توهم خوشبختی بیچاره ای است

که هر دم در ذهن مأیوسی

به کابوس ختم می شود و با

آهی ، اشکی ، خونی

دوباره از یاد می رود!

چگونه در بسترت  بی قرار می گریی؟