می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

رهگذر
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

رهگذر بادیه تا بادیه رفت

رهگذر هر نفس و

 ثانیه رفت

رهگذر رفت که رفت

عشق نماند

حاصل دست و دو آغوش نماند!

رهگذر پشت دو دیوار نشست

رهگذر مثل دو فریاد شکست!

رهگذر مرد نبود

راه نداشت

رهگذر چشم به آوار نداشت

رهگذر رفت ولی

خاطره ماند

رهگذر نیست

ولی حادثه ماند

...

رهگذر رفت که رفت

قصه به پایان نرسید

از دو چشمان سیاهم

شبنم شوق چکید!

رهگذر، آخر این قصه که هرگز نرسید

آهوی شادی ما را نرمید!


حسرت خورشید
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

روزها می گذرند و من

در حسرت یک خواب ناب می میرم

در حسرت خورشیدی که بتابد و پنجره را

نورافشانی نماید

روزها می گذرند و من

با تک تک ستاره هایی که جایشان خالی است

پیوند می خورم

تا شاید با دیرینه ی مهتابی ام

با دیرینه ای که روزگاری از من بود

هم بالین شوم !

اما افسوس

ذهن سرد مرا

رودی از خاموشی با خود به دریا می برد

تا در موج حادثه ای که خرابم کرد

به ساحل آرزوهای گمشده ام

بازگردم !

پایم را در ماسه ها فرو می برم

زمزمه ی هستی در جانم

موج می زند

و بند بند وجودم را با خود

به آن سوی غروب دریا می برد

بر ساحل آرزوها نشسته ام

بر موج ها سوار

دستی مرا بسوی دریا می خواند

دستی که از جنس لطیف باران هاست

بگذار تا دوباره موج را پیدا کنم !

 


تباهی
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

پژمرده است در من گل های آشنایی

می میرد آفتابی ، سر می زند سیاهی!

رویای روزهایی می زایدم تباهی!

پرواز های قلبم، پر می کشد ز آهی

سرد است مشرق عشق

هیهات ... کو نگاری؟!

هیچ از افق ندیدم

در دست های خالی

گم گشته نی، قلمدان ...

یخ بسته شور و شادی

سرماست در دل من

مثل بهار دیوار

در قاب مرده تنها، در اوج بی پناهی!

این دست های خسته تنها بدون چاره

هرگز نبسته دل را بر سایه های پاره!

هر سایه ای که دیده ترسیده و رمیده

هر دست نامرادی، بشکسته روح شیشه!

... من از افق ندیدم راهی بسوی جاده

ختم است عاشقی ها

فریاد از همیشه !