می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

پنجره
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

چقدر حال پنجره خراب است

وقتی که هم این سو باران می بارد

هم آن سو ...

سکوت راز دار همه ی غم هایی است

که تا عمق استخوان هایت

ریشه دوانده و مرگ

حسرتی است که پنهانش می کنی

گویا در رگ های تو هیچ اثری از امید نبوده

گویا تو هم در خاک گلدان

اثری از رویش نمی بینی

اما پشت آن پنجره کوچک تنهایی

یک گل زنده است

و علی رغم همه ادعاهایش

به زندگی دل بسته است

ای کاش تو هم آن گل بودی ...

چقدر بپرسم

خدایا پس تو کجایی ؟!


شهر من
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

هنوز می دانی که از کدام رویش سر بر می آوری ...

خودت را فراموش نکن

روزها خورشید پشت همان دشت غروب می کند

فقط دشت را خانه هایی پر کرده اند

و اسمش شده است : شهر !


باغ خوشبختی
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

در بلور چشمانش پرنده ای سر زد

آفتاب روحش را به جاری نهرها سپرده بود

میان کلمات و نسیمی که می وزید

شهر قربانگاه قدم های تنهایی می شد

زن گذشت

از کوچه ی همیشگی

عطر نان های تازه در فضا پیچید

جاری آب ها

چه رویایی !

زن به انتهای کوچه رسید

باغ خوشبختی

دروازه هایش بسته بودند ...

زن ناامیدانه بازگشت ...