می نویسم ، پس هستم !

قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت !

بهشت بوسه
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر ،احساسات

چقدر معصوم بودی

و درد برایت شکایتی بود

که از شنیدنش هیچ نمی شدی

لبخند زینت لبان رنگ باخته ات

و شادی رویای لحظه های آزادی ات!

به پرده ها فکر نمی کردی

و به ابری که شاید

ترشح بی موقع اش

گیسوانت را خیس می کرد!

همه چیز خوش بود

و خوش می شد

وقتی صدایی را که می خواستی

در پشت در می شنیدی

و یک بوسه

دنیایت را به بهشت تبدیل می کرد

امروز چه می کنی؟

چند بوسه می خواهی؟

بهشت آیا کجاست؟!

 

 

 


با آینه
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

چند ساعت

چند روز

چند هفته

در برابر آیینه می مانی؟

گیسوانت را روی شانه می افشانی

و در عمق خطوط تازه ای که در کنار چشمانت

غم سالیان دراز را می نمایاند

گم می شوی انگار

در پیچ جاده ای که به هیچ می رساند

و در خیال

دستی تو را تا انتهای نوازش های سادگی می کشاند

پیوند می زنی

هر دانه اشکی را که لرزان

بر گونه های به گل انداخته تردیدهایت

آرام می بارد!

چند ساعت ، چند روز نمی دانم

ضربان قلبت را انگار

در پشت چشم های به انتظار مانده

جا می گذاری

و در کارزار نبردهای بی برنده

چقدر به باختن فکر می کنی!

و پرسشی که آزارت می دهد

در عمق خیال آینه به خواب می رود تا فردا

تا بیایی

و دوباره به او که در آیینه جامانده است بگویی 

 سلام !

 

 

 

 

 


امید را بیدار کن !
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر

امید را بیدار کن

شاید از پشت پرده نازکی که بافته ای

تشعشع خورشید خواب تو بر زمین جاری گردد!

شاید از عمق نگاه تر تنهایی ات

آرزویی را که در سر داشته ای

نجات بخشی !

شاید از دیوارهایی که فرو می ریزند

سایه ی سبزی از تهی باشی

شاید از خاطراتی که ناخواناست

طعم خوش ذرات شادی را به یاد بیاوری

امید را شاید

در لا به لای حجم ترک اندود حسرت

شاید

بیدار کنی !

بگذار بگذریم

از هر سطر قصه ی ما آه می چکد

و از هر بند نوشته هایمان

جویباری از اشک های خون آلود

اینجا ترنم رویای تو را نمی بینند

و در پشت ناله های قناری

هیچ دستی دریچه قفس را به آزادی نمی گشاید!

و هیچ صدایی برای خواباندن کودکان

به لالایی آواز سر نمی دهد!

اینجا غریب آباد حرف های قشنگی است

که درازای عمرشان تا ظهر است و

بعد در خماری چرت های عصرانه

از یاد ما می روند!

امید را بیدار کن

هر چند می دانم

با کوله باری از تهی می آید

امید را بیدار کن!


به تو می اندیشم !
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

وقتی غم ها به من هجوم می آورند

 به تو می اندیشم

وقتی به تو می اندیشم

دنیایم پر از شادی های نیلگون می شود...

شادی های آسمانی

که از جوهر قلم نی استاد می چکد

و در لا به لای یاس های کبود دیوار

فرو می ریزد

چشم ها را می بندم

تا دست هایم را بگشایم

تا دوباره نوازش آفتاب را بشناسم

تا دوباره بوی نان کنار جوی را

احساس کنم!

آن بید را یادت هست

و آن چای را!

و آن نانوایی همیشگی؟

چه دنیای عجیبی است

هنوز یادت هست؟

وقتی ساعت زنگ می زد

و خورشید بعد از پلک های متورمت

خانه را نورافشان می  کرد؟

آن دوچرخه بازی ها

آن چراغ های شکسته

آن خنده های کودکی در ایوان

وهندوانه ی سر میز !

و آلبالو ها !

و هسته های شکسته

و باغ

و رود

و ماهی ها ...

چه روزهای قشنگی

گذشت !

از آنها امروز تنها

یک تصویر در ذهن توست

تصویری که در خواب هایت

و در بیداری

حضور دارد

و با گوشه های تاریک دلت

تاب بازی می کند!

تا ارتفاع را

بی آن که بترسی

به یاد بیاوری

و از یاد نبری

که ارتفاع

یعنی بپر !

اما تو نمی پری

چنان به زمین خو کرده ای

که انگار گهواره امن توست

و به آن دل بسته ای

که حتی در طبقه سوم هم

احساس می کنی

از زمین دور شده ای!

 حالیا آدمکان

همه در جستجوی پروازند

و همه آن قدر به اوج می اندیشند

که زمین تنگ می شود برایشان

هر روز!

اما تو را بیمی نیست!

   « پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است »


دعا
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سفر ،شعر

تو را از چشم شوربختان

به نسیم خنک سحرگاهان می سپارم

به گل های نازک نسترن

که در هراس باد

نمی گنجند!

تو را به شکوفه های بادام می سپارم

به سفیدی یاس های عطر افشان

به زمزمه ی جویبار سرزنده

به رودی که از کوه می ریزد!

تو را از چشم شوربختان

به تاریکی گیسوی شب کوشان

به زرافشانی ماه و ستارگان

تو را به پیام های ناخوانده ام

تو را به افق های دور دستان

تو را به نیستان

به گلستان

تو را به پرواز آزاد مرغ در پاییزان

تو را به غم نامه ی ننگاشته ی باران

تو را به آسمان ها می سپارم!

به یادم باش!


ای کاش
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سفر

عجیب هوای نوشتن دارد دلم امروز ، اما یک حس سرد سنگین در گوشه ی قلبم خزیده که ثانیه های تردید را در من به بازی می گیرد، می خواهم فقط چند سطر بگویم :

یک روز از اینجا عبور کردی 

و دلت را جا گذاشتی

حالا که عبور می کنی

دلت را به جا نمی آوری !

ای کاش هیچ وقت از اینجا عبور نمی کردی !

 هر چند روز عبورت را خوب به یاد می آورم

نسیم سردی بر ساحل عبو می کرد!


شعری برای دردهای زنانه ام
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر ،زن ،احساسات

آه ای زن ای  زن

باور کن که یک زنی

باور کن که هیچ گاه

هیچ خدایی برای تو نبوده است

و هیج رسولی لطافت تو را نخواسته است

آه ای زن باور کن

هنگامی را که از درد بر خود می پیچی

باور کن که درد همزاد هر لحظه ی توست

و نامردی قصه ی شبانه قرن های درازی است

که ارابه ی زشت تنهایی هایت را به دوش می کشد !

در کجای قصه نشسته ای ای زن؟

که گاه جاو گرت می خوانند و گاه افریطه

گاه مریضی و گاه افسانه

و هیچ کس برای دردهایت هیچ مرهمی ندارد

و هیچ ...

تو هیچی

همان هیچ بیهوده ای که چشم گویانی !

همان هیچ بیهوده ای که بی هیچ صدایی!

همان هیچ بیهوده ای که با غول های چراغ جادو می آمیزی

و فقط هر گاه غولت بخواهد

باید خود را به او بسپاری !

آه ای زن

زخم هایت چقدر چرکین است !

و سینه ات چقدر سنگین !

دیدگانت چقدر بی فروغ و اشک بارانند !

و بی کسی در تو تا کجا رسوخ کرده است !

 

چقدر خانه ات خراب آباد است!

چقدر تنهایی ای زن !

 

و با کوله بار تنهایی هایت

احساس به دوش

در خیابان های غربتی از معصومیت 

هر روز پرسه می زنی !

و دیدگان مشتاقت را به تاراج شیاطین ناخفته می سپاری 

چرا؟

دنیا رمال خانه ی قصاب های شب گرد است

تو بره  ای

که گوشتت را زنده زنده می خورند

و پوستت را به دار می کشند

تا درس عبرتی برای سایر برگان آغل باشی !

آه ای زن بینوای وا مانده

در حسرت کدام گشایشی

وقتی حتی خداوند خودش را از جنس نر آفریده است

منتظر کدام معجزه ای

وقتی هیچ پیامبری برای گیسوان تاریک تو

هیچ آیه ای نخوانده است؟

به کدام ستاره دل می بندی

وقتی آسمان  حتی هیچ ستاره ای از برای تو

نزاییده است!

آه ای زن

از چه رو پریشانی ؟!

در دنیای تو چیزی جز سکوت نباید باشد

و  اطاعت 

در صدای تو جز ترس  نباید باشد

و تمجید

در روزن خانه ی نا امیدی ات

هیچ ای زن!

هیچ

چه ، حرف های بزرگی می زنی ؟

به مغز کوچک خویش نگاه کرده ای ؟

که کوچک تر از مغز دیوان است !!!

چرا فراموش می کنی که دیوان بی آیینه بر تو استوار ترند ؟

همان ها که جهان را بر شاخ خود استوار می دانند

آی زن از چه رو پریشانی ؟

دنیا تغییر می کند ، سکوت کن

ما می آییم و می رویم ، سکوت کن

ما بر زمین سخت می زنیم ، تو سکوت کن

ما زخم هایت را نمک دود می کنیم

تو سکوت کن

ما دار می زنیم ، سنگ می زنیم

تو سکوت کنیم !

آی زن سکوت کن ، سکوت کن

سکوت


چگونه در بسترت آرام می گریی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: شعر ،احساسات ،زن

چگونه در بسترت آرام می گریی

که گرگ ها در کمینند

رخ زیبای تو را هبچ دستی

به نوازش نمی نشیند

و هیچ روحی در تو بیدار نمی گردد

با کدام پنجره به باغ خو می کنی

از کدام نسیم شکوفه ها را به یاد می آوری؟

اینجا دنیای سخت وارونه ای است دخترک

دنیای دردهایی است که التیام ندارند

و خانه ی آرزوهایی که بی سقف مانده است!

از پس چه می دوی دخترک

از کدام آشیانه سراغ می گیری

حال آنکه کلاغ های زشت

در بستر کفتارها می خزند

و از آمیزششان

نکبت می زاید!

چگونه در بسترت آرام می گریی؟

حال آنکه آه های تو را هیچ آیینه ای

به بخار نمی نشیند!

و هیچ پرده ای آفتاب را به قهقرای قلب تو

مهیمان نمی کند!

چارچوب پنجره ات را از نوازش تهی می کنی

و پوست نازکت را از احساس

دخترک!

عمق زخم های تو تا استخوان است

چگونه در بسترت آرام می گریی ؟

که فرشتگان در آن سوی آسمان

از ناله های مبهم تو بیزاند!

و کواکب در رقصشان

هیچ از تو به یاد نمی آورند...

تو در پیچ و خم انتظار خورشیدی

هیچ نیست دخترک

خورشید هم توهم خوشبختی بیچاره ای است

که هر دم در ذهن مأیوسی

به کابوس ختم می شود و با

آهی ، اشکی ، خونی

دوباره از یاد می رود!

چگونه در بسترت  بی قرار می گریی؟